ساراسارا، تا این لحظه: 14 سال و 25 روز سن داره

سارا

۴۹. امانت

تاريخ :  91/07/21  | | نویسنده : فاطمه هیچ وقت شده چیزی را که خیلی خیلی خیلی براتون عزیزه به کسی امانت بدید ! حس اون لحظه آخر حس اون ثانیه های واپسین که اون فرد دستش را دراز کرده و شما هم تا اون امانت عزیز را تو دستاش بذارید را تصور کنید در آخرین لحظه در آخرین لحظه محکم دست اون فرد را فشار میدید و حالا با یه نگاه و یا یه جمله بهش میگید «مواظبش باش » و تنها چیزی که اون اضطرابتون را آروم میکنه اینه که بشنوید «خیالت راحت باشه مراقبشم » اینگار آروم میشید ! یک لحظه تصور کنید .......... حالا یه  خانومی را تصور کنید که به «اذن ...
30 مهر 1391

۴۸. تولد

سلام دوست ، یک پله دیگر از نردبان بلند آرزوها را بالا آمدی  یک تار مو سفید کردی تا مادرانه های بیشتری را بیاموزی  یک شب بیشتر بیدار ماندی تا همسر مهربان تری باشی  یک صبح دیگربه خورشید سلام دادی تا بیشتر مهر بورزی  مهربان دوست  این تکاملت را  و این شدن ات را جشن بگیر  و در خلوت خود  خدا را ستایش کن  که تو را لایق بودن کرده است  حیف که در کنارت نیستم تا آغوش بکشم مهرت را  و بوسه زنم بر آن صورت مهتابی ات را  ولی از همین راه دور  و فاصله های بیشمار  کوله باری از دوستی برایت ره توشه میکنم  باشد  که قوت راهمان باشد  در طی سالهای آینده  روزگارت پر شمار&...
30 مهر 1391

۴۶. واکسن

۵شنبه اولین واکسن سارا رو زدیم. البته بعد از اینکه ۴ تا ازمایشگاه و بیمارستان رفتیم، گویا واکسن نوزاد را اینجا فقط مراکز سلامت دولتی انجام میدن. من اصلا دل نداشتم، مامان و محمد بالای سر سارا بودن و من از دور بغض کرده بودم و براش صلوات میفرستادم. دختر گلم فقط وقتی سوزن زدن گریه کرد و کلی دختر خوبی بود. خدایا همه نی نی ها رو محافظت کن.   ...
30 مهر 1391

۴۵. گواهی تولد

دوشنبه بابا مملی جون گواهی تولد سارا رو گرفت. به اسم: <سارا بان هادی زاده> بابا مملی جونم از اینکه تو یه جامعه ازاد به حقوق زن احترام گذاشتی و برعکس فرهنگ و قانون کشور خودمون فامیل مامان گلی رو هم برای فامیل سارا گلی آوردی، عاشقتم و مثل همیشه بهت افتخار می کنم. زندگی من و سارا با تو زیباست و با تولد سارا پیش از پیش به حضوز گرمت تو زندگیم می بالم. دوست دارت، مامان گلی.   ...
30 مهر 1391

۴۳. شنبه، ۲۲ مهر

طبق تاریخ تولدم در پاسپورت ۱۳ اکتبر تولدم است، برای همین بیمارستان سورپرایزم کرد و برام کیک تولد اوردن. محمد هم ظهر که آمد هدیه های تولدم رو که ۵ شنبه قرار بود برام تولد بگیره و هدیه زایمانم رو آورد. از طرف خودش و مامان ۴ تا لباس قشنگ برای تولدم گرفته بودن. هدیه زایمانم هم این انگشتر نگین یاقوت بود که حسابی سورپرایز شدم، ( محمد جونم مرسی :*) اینم هدیه سارا گلی از طرف بابا مملی جونی. هدیه مامانا زهره و خاله مرضی جونی. شب هم بابا مملی موند پیشمون بیمارستان و باهم فیلم دیدیم. ...
30 مهر 1391

۴۴. یک شنبه، ۲۳ مهر

یک شنبه صبح دکتر ویزیت ام کرد و یه سری نکات بهم گفت و دارو برام نوشت، گفت تا ۱۰ صبح می توانم مرخص بشم. دکتر کودکان هم سارا رو ویزیت کرد و یه سری توصیه داد. پرستار کودک هم جدا برایم یه نیم ساعتی حرف زد و بهم اموزش داد. مدارک درمانی سارا و خودم رو هم بهم دادن و بعد از صبحانه عملا راهیمون کردن خونه.  نهار ریحا جون برامون ماهیچه درست کرده بود و دم خونه برامون اوردن. هر۴تایی تا ۸ شب خوابیدیم. الحق که هیچ جا خونه خود ادم نمیشه. هرچند که بیمارستان هم عالی بود و حسابی راحت بود. خوبیش هم مراقبت های بود که از سارا می کردن. خدا رو کلی شکر که بیمارستان خوبی بودیم و همه چی خوب پیش رفت برامون.  از دست و زبان که برآید. کز عه...
30 مهر 1391

۴۲. جمعه، ۲۱ مهر

وقتی اوردنم اتاق مامان و محمد پیش سارا بودن، تمام این چند ساعت رو از پشت شیشه حمام کردن و تکان خوردنش تو جاش رو نگاه می کردن. چند دقیقه بعد سارا رو اوردن پیشم، خدا انگار یه فرشته کوچولو و اروم رو گذاشته بود تو بغلم. برای اولین بار بهش شیر دادم، با انگشت های کوچولوش، انگشتم رو گرفته بود. زیبا ترین حس دنیا رو داشتم. بی حال بودم اما سرحال و شاکر. با اون لباس بنفش دوست داشتنی اش حسابی گل شده بود.  از دیدن گلم سیر نمی شدم، اما پرستارها برای انجام یه سری ازمایش ها بردنش و من یه کم خوابیدم، یکساعت نگذشته بود که دکتر و پرستارها شروع کردن به رفت و امد. مامان و محمد هم که شب رو نخوابیده بودن اساسی خوابشون میامد.... من هم دوست داشتم باز...
29 مهر 1391

۴۱. ۵شنبه، روز بزرگ، ۲۰ مهر

حس عجیبی داشتم، حتی نمی توانستم از حس ام بگم، بین خودم بود و خدای خودم و نی نی ام. بابا مملی قرار بود دانشگاه نره و اینجور که بعدا فهمیدم به مناسبت تولدم دوستامون رو دعوت کرده بود و قرار بود بالا پشت بوم بساط کباب داشته باشیم، هماهنگی سورپرایز گل و کیک و هدیه هم کرده بود. به دلم اقتاده بود که برم برای چکاب بیمارستان، خوشبختانه بابا مملی هم قبول کرد و قرار شد مامان بساط کباب رو ردیف کنه تا ما زود برگردیم. به محض اینکه از خونه زدیم بیرون بارون قشنگی شروع شد. این هم برام یه نشونه بود. روز عقد مون هم بارون میامد، ۷ سال پیش تو روز تولدم اولین بار بابا مملی رو دیده بودم و حالا همیچین روزی سخت منتظر بدنیا امدن نی نی مون بودیم. استخاره هم خوب امد.....
29 مهر 1391

۳۹. ویزیت بیمارستان

دیرور با پاپا لاورو و مامانا و بابایی جونی رفتیم بیمارستان به توصیه سونیا. قبل اش من چمدان های بیمارستانم رو بسته بودم و همه کارهام رو کرده بودم، به امید اینکه بهم وقت سزارین بدن.  اما بعد از کلی رجستری و انجام ازمایش های مختلف، دکتر گفت همه چی نرمال و خوبه و باید منتظر زایمان طبیعی باشم. دکتر خیلی سرخوش و سرحال بود و هرچی من می گفتم یه جوابی براش داشت. از دلایلم که برای سزارین گفتم همه رو دست انداخت و سعی کرد برای طبیعی متقاعدم کنه. مثلا می گفت عطسه سرما خوردگی و کلافگی دلیل سزارین نمیشه، نوبت بعدی چکاب رو هم برای جمعه صبح گذاشت. دیروز ۷ اکتبر بود. جشن مهرگان هم بود. ۳۹ هفته ام هم بود. اما نشد! تازه دکتر می گفت کسایی هستن که می خوان ط...
17 مهر 1391
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به سارا می باشد